قاضى احمد بن شرف الدين الحسين الحسينى القمى
640
خلاصة التواريخ ( فارسى )
رباعى : ايدل چو نشيمن تو اين كهنه سراست * غافل منشين گذرگه « 1 » سيل فناست رفتند « 2 » يگان يگان همه همراهان * تا چشم بهم نهادهاى نوبت ماست اوقات با بركات عمر « 3 » شريف و زندگانى منيف كه سى و چهار سال بود از ايام ولادت با سعادت تا بعد از رحلت والد غفران پناهش ابو الفتح بهرام ميرزا كه ده سال است ، ايام صبى « 4 » و حالت نشو و نما بود ، و بعضى اوقات در بلدهء شوشتر تشريف داشتند و آنجاها « 5 » بسر مىبردند . چون از پدر بازماندند ، نواب غفران پناه شاهزاده سلطانم كه عمهء آن حضرت بود ، چون « 6 » تعلق خاطر بسيار « 7 » بديشان داشت و از ساير شاهزادهها و برادرزادهها بواسطهء زيركى و فطانت « 8 » و تمكين و متانت « 9 » و قبول « 10 » تمام و ادراك « 11 » لا كلام وى را دوستتر مىداشتند ، ايشان را به حرم شاهى آورده ، شاه جمجاه نيز در مقام رعايت و تربيت آن اعليحضرت « 12 » به مؤداى رعايت « صلة الرحم تزيد فى العمر » « 13 » درآمدند ، و از غايت فهم و ادراك كه آن شاهزادهء نيكو خصال را بود و موافق مزاج اشرف دخل در حكايات مىكردند ، از جانب « 14 » آن پادشاه عالى « 15 » مسمى به مصلح - الدين چلبى « 16 » گشتند . با وجود صغر سن در جميع جانقىها و مشورهها « 17 » او را داخل مىساختند و به راى « 18 » صوابنماى ايشان عمل مىفرمودند و مدار پادشاه عاليجاه بر آن « 19 » شاهزادهء آگاه بود و معصوم بيك صفوى كه به وكالت ديوان اعلى و قرابت پادشاه سپهر اعتلا موصوف بود ، او را لله نواب « 20 » شاهزادگى نموده ، شاهزاده را به خانهء او فرستادند . مدت هفت سال [ 476 ] برين « 21 » منوال آن شاهزادهء فرشته خصال در ملازمت اشرف بسر بردند . چون سن شريف ايشان از شانزده « 22 » تجاوز فرمود « 23 » و شاه سكندرشان ايشان را قابل و عاقل مىدانستند « 24 » ، دارايى و حكومت مشهد مقدسه « 25 » را كه بهترين بلاد عالم و رشك گلستان ارم است و خود آرزوى خدمت آن روضهء عرش منزله داشتند ، به نواب ميرزايى شفقت فرمودند « 26 » و وى را بدان منصب در ميانهء « 27 » اهل علم سرافراز ساختند و قرب پانصد نفر از ميرزادها « 28 » و بزرگ زادگان « 29 » جميع طوايف اويماقات و « 30 » قورچيان طهران ملازم ساخته به اعزاز « 31 » بسيار و تعظيمات بىشمار ، او را
--> ( 1 ) - ن : كين گذر سيل . م : گذر سيل ( 2 ) - ب : رفتند و ( 3 ) - ن : و عمر شريفش ( 4 ) - م ، ن : صبى و نشو و نما و بعضى ( 5 ) - ن : و در آنجا . ب ، م : آنجايها ( 6 ) - ب : كه . م : ندارد ( 7 ) - م : « بسيار » ندارد ( 8 ) - م ، ن : مطانت . ب : خطانت ( 9 ) - ن : و مسابت ( 10 ) - م : و قبول ( 11 ) - ن : تمام داشت ( 12 ) - م ، ن : عاليحضرت ( 13 ) - م : عبارت را ندارد ( 14 ) - ب : از آن جانب . م ، ن : و از آن جانب ( 15 ) - ن : عادل عالى ( 16 ) - م ، ن : حببى ( 17 ) - ب ، مز ، ن : مشورها . م : مشهورها ( 18 ) - ب ، م ، ن : بر راى ( 19 ) - ب ، م : بدان ( 20 ) - ب ، م ، ن : « نواب » ندارد ( 21 ) - ب ، م ، ن : بدين منوال ( 22 ) - ب ، م : شاهزاده ( 23 ) - م : فرموده . مز ، ب : « و » ندارد ( 24 ) - م ، ن : مىدانست ( 25 ) - ن : مقدس ( 26 ) - ن : فرمود و ( 27 ) - ن : ميان اهل عالم . ب ، م ميانهء اهل عالم ( 28 ) - م : ميرزادهاى ( 29 ) - ن : بزرگ زادها ( 30 ) - م : « و » ندارد ( 31 ) - م : باغرابسيا